آسوده بخواب ای نفس من
ای رفته و برنگشته زین راه
اندر غم تو چگونه باشم
بی تو چه کنم، چگونه باشم
و خدا نیز در غزه سکوت کرده است ...
عجب صبری خدا دارد ...
می توان بال گشود
و گذر کرد از این شهر
از این آبادی
می توان با دو نشان از لبخند
بر در بسته هر قلب سیاه
پنجره ای باز کنیم
می توان سنگی از جوی گرفت
قدمی رفت عقب
تا بگیریم هدف
شیشه پست دروغین دل را
و نترسیم اگر دل شکنیم
کین شکستن بهتر
می توان ماند و نرفت
می توان از ته دل خواست
که غم ها بروند
ابوالفضل بهرامیان
من ديگه با تو راهيم
من يك خيال واهيم
قلب من آنجاست پيش تو
عاشقم ، عاشقتر ز تو
عاشق قلب آسمان
راهي راه عاشقان
درد و غم تو مال من
راست و دروغت مال من
بود و نبودت مال من
اشك غرورم مال تو
راه عبورم مال تو
عشق و وجودم مال تو
من ديگه از غم خستهام
راه دلم را بستهام
من ديگه باور ندارم
جز تو من ياور ندارم
بي تو اين دنيا سرابه
مثل تصوير، روي آبه
روزگاري كه بر آن آتش بيتاب گذشت
آه سردي شد و بر عمر گران بار گذشت
من چنان عاشق ديدار جمالت بودم
كه ز افكار درونم تب ايام گذشت
حاصل بندگي و زخم زمانه اين است
خنجري كز پس ديوار از اين روح گذشت
من ندانم كه چه شد آينة مردم شهر
هم در اين راه بماندست و از او هيچ گذشت
خبري هست در اين ولولة شهر گناه
كه كسي بهر دياري دگر از عمر گذشت
ابوالفضل بهراميان
( اميد )
باز هم ميگويم
گفته هايم كم بود
و مرا نوري از جنس فضا
سوي تو ميخواند
و هراسان اين دل
در هواي كوچه
چه تپش وار به فرياد آمد
عاشقم ، عاشق روي مه تو
بهراميان ( اميد )
دل من دريايي است
چشمه زندان من است
چكه چكههاي آب
مرثيه خوان من است
تن به ماندن نميدم
ماندنم مرگ من است
عاشقم ، مثل مسافر عاشقم
عاشق رسيدن به انتها
عاشق رفتن و تازه تر شدن
چشمه كوچك است برايم
من بايد برم به دريا برسم
به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آندم كه بيياد تو بنشينم
جهان پير است و بيبنياد از اين فرهاد كش فرياد
كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
كه سلطاني عالم را طفيل عشق مي بينم
زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها
رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت
را خراشيدند.
