من ديگه با تو راهيم
من يك خيال واهيم
قلب من آنجاست پيش تو
عاشقم ، عاشقتر ز تو
عاشق قلب آسمان
راهي راه عاشقان
درد و غم تو مال من
راست و دروغت مال من
بود و نبودت مال من
اشك غرورم مال تو
راه عبورم مال تو
عشق و وجودم مال تو
من ديگه از غم خستهام
راه دلم را بستهام
من ديگه باور ندارم
جز تو من ياور ندارم
بي تو اين دنيا سرابه
مثل تصوير، روي آبه
روزگاري كه بر آن آتش بيتاب گذشت
آه سردي شد و بر عمر گران بار گذشت
من چنان عاشق ديدار جمالت بودم
كه ز افكار درونم تب ايام گذشت
حاصل بندگي و زخم زمانه اين است
خنجري كز پس ديوار از اين روح گذشت
من ندانم كه چه شد آينة مردم شهر
هم در اين راه بماندست و از او هيچ گذشت
خبري هست در اين ولولة شهر گناه
كه كسي بهر دياري دگر از عمر گذشت
ابوالفضل بهراميان
( اميد )
باز هم ميگويم
گفته هايم كم بود
و مرا نوري از جنس فضا
سوي تو ميخواند
و هراسان اين دل
در هواي كوچه
چه تپش وار به فرياد آمد
عاشقم ، عاشق روي مه تو
بهراميان ( اميد )
دل من دريايي است
چشمه زندان من است
چكه چكههاي آب
مرثيه خوان من است
تن به ماندن نميدم
ماندنم مرگ من است
عاشقم ، مثل مسافر عاشقم
عاشق رسيدن به انتها
عاشق رفتن و تازه تر شدن
چشمه كوچك است برايم
من بايد برم به دريا برسم
به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آندم كه بيياد تو بنشينم
جهان پير است و بيبنياد از اين فرهاد كش فرياد
كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
كه سلطاني عالم را طفيل عشق مي بينم
زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها
رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت
را خراشيدند.
هرچه به ذهن و سلولهای خاکستری مغز خودم فشار می آورم، یادم نمی آید کسی را به نام ( اوپال ) در پرونده دوستی هایم ثبت کرده باشم. شاید با ذکر نام خود، مرا در مرور خاطرات یاری کنید.
متشکرم
بهرامیان
دیگر سکوت شب را درک نمیکنم. دیگر نور ماه را از یاد برده ام. دیگر شمار ستارگان از دستم خارج شده، نمیدانم آیا ستاره ای متولد شده یا نه!؟ آیا ستاره ای خاموش شده یا نه !؟ دیگر به صدای گنجشک ها نیز بی تفاوت شده ام. عادت کردم به زود بیدار شدن ، به زود رفتن ، به زود بازگشتن، به زود خوابیدن ، و زودهای دیگر. کسی مرا نگهدارد، دارم زود میشوم !!
میخواهم کمی دیر کنم . کمی دیر بیدار شوم ، دیر بروم ، دیر بازگردم ، دیر بخوابم . در میان این دیر ها ، یک دل سیر ببینم ماه را ، تولد یا خاموشی ستارگان را ، صدای گنجشک ها را ، . . . و خودم را و تو را. سکوت من از این است که زود از تو نیز رد میشوم. میخواهم برای همیشه باشی. ولی غصه های زود گذشتن و خداحافظی نمیگذارد بیشتر بمانیم. این است پیچش افکار من... برای تو ...
کسی مرا نگهدارد ....
كه انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است
چه زجري ميكشد
آنكس كه انسان است

