بوي باران
بوي سبزه
بوي خاك
شاخه هاي شسته
باران خورده
پاك
آسمانِ آبي و ابر سفيد
برگ هاي سبز بيد
عطر نرگس
رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي باغ
نرم نرمك ميرسد
اينك بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه ها و دشت ها
خوش بحال لاله ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه هاي سينه باز
خوش بحال دختر ميخك
كه مي خندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
نرم نرمك ميرسد
اينك بهار
خوش بحال روزگار
اي دل من
گرچه در اين روزگار
جامة رنگين
نمي پوشيم به كام
بادة رنگين
نمي نوشيم به جام
نقل و سبزه
در ميان سفره نيست
جامَت از آن مِي
كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر
با گل نرقصي در نسيم
اي دريغ از من اگر
مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر
كامي نگيريم از بهار
نرم نرمك ميرسد
اينك بهار
در حسرت ديدار تو
آواره ترينم
هر چند كه تا منزل تو
فاصله اي نيست
رو بروي تو
كي ام من
يك اسير سر سپرده
چهره تكيده اي كه
تو غبار آينه بوده
من براي تو چي هستم
روح تنهاي تحمل
بين ما پل عذابه
من خسته، پايه پل
اي كه نزديكي مثل من
ولي، اما خيلي دوري
تو نگاهم كن
تا ببيني
چهره درد و صبوري
وه چه پاك است امروز
همه جا بوي تو را دارد باز
در نگاه خورشيد
آسمان آبي بود
و پرنده خوشحال
در نوكش يك دانه
میبرد تا خانه
تا دهد وام
به آن جوجه خود
تا تواند كه به پرواز
دلي خوش دارد
جوجه اما امروز
شده مرغي،
اينجاست
در بر خانه ما
روي آن شاخ بلند
و به اميد بهاری جاويد
مي گشايد پر و بال
تا پرد از دل و جان
عاقبت لحظه بعد
او توانست پريد
ولي پرواز نكرد
او پريد از دل و جان
ولي آغاز نكرد
در كف كوچه بيافتاد
و شوق پرواز
در دل دلش بال كشيد
پسر همسايه
شاد سر مست رود تا خانه
چون پدر داده به او
يك تفنگ بادي
تا كند او شادي
او چه شاد است هنوز
در كف كوچه
به خواب است هنوز
مرغ خونين جگرم
مرغ بي بال و پرم
ابوالفضل بهراميان
و تو شادی
و من از شادي تو ميخندم
چه كسي مي داند
در پس خنده من
آري آنجا كه دو صد غم دارد
چشم من گريان است
و تو ميخندی باز
و من از خنده تو دل شادم
باز هم من در خود
در خود خودسوزم
از نگاهي بس داغ
به تو مي انديشم
و تو باز خنداني
و من از شوق همين خنده تو
زنده مي مانم تا،
در پي شعله عشقم
قدمي تازه كنم.
ابوالفضل بهراميان
و چه سنگين باشد
پر پرواز قناری بستن
و به اميد فراق
در پس آينه اي دل بستن
من به اميد، دلم تازه شود
به همان شيوه دلي را بستن
دل خوش كام من از سينه برون
بشود گر چه بر او در بستن
شاهد غيب به فرمان تو از دل برود
مه و ماه و شه و شاه از تو جدايي بستن
دل پر خون من اينك به تو مي داد نگاه
وز خروش من و كاوه به سحر پر بستن
ابوالفضل بهراميان
واي . . .
باران
غم تاريك من از
اين همه تنهايي شست
و نگاه تو در اين تاريكي
هم چو شمعست
كه با سوختنش
دل من را هم شست
ديگر اين بانگ نزن
فريادم
وز تو و داغ غمي
بر بادم
هر چه دارم آنجاست
در پس پرده نهانش دارم
و به صد دام در اين راه كه پاياني نيست
دل من بيتاب است
و من و گاه من تنهايم
در نگاه خورشيد
در دو چشم اميد
و همه جاي زمان
در پس پرده تنهايي ها
بي فروغيم
كه بس تاريك است
دل غم ديده من
ابوالفضل بهراميان
جمعه – 30/10/84
به دل خسته من
خسته از بی کسی و بی نفسی
خسته از راه و کمی درد فراق
خسته از جای تمام دنیا
خسته از یاد غم و ناشادی
خسته از هر چه دل طوفانی
رحم خواهی کرد!
تا که شاید
برسد پای بهار
تا ببیند رخ یار
از ورای خورشید
ابوالفضل بهرامیان
این بارش ابر
دل غمگین مرا
کس نداند که چرا می گرید
من و دل
هر دو ، ز هم می نالیم
من ز درد دل و دل از بر من
وه چه شوری دارد
دل غم دیده به باران دادن
کس ندانست که چرا این باران
از دل غم زده ام گشته خجل
ابوالفضل بهرامیان
که چگونه قفس این دل تنهای مرا
باز کنی
و تو میدانی که
دل من در قفس یاد تو است
و همین کافی بود
تا که با تو باشد
دل من در کف باران زده جاده ای
که تو هم میدانی
به کجا میرسد آن
می بارد
آری ، می بارد و تو میدانی
که دلم در قفس یاد تو بود
دل من باران است
در قفس خواهد ماند
ابوالفضل بهرامیان
جمعه - ۳۰/۱۰/۸۴
دلم از غصه باران خیس است
و تو را می جویم
تا به امید بهاری پر گل
در نهان خانه تنهایی من
شاخه ای سبز شود
تا ببندم تابی
تا به شوق قدم کوچک تو
دل خود برگیرم
دل خونین جگرم
در پس پرده ناکامی ها
وای . . .
پر پر شده است.
ابوالفضل بهرامیان
جمعه - ۳۰/۱۰/۸۴
ديشب تفال كردم، اينم جواب آمد
گاهي خوشي ز هر سو، گاهي غمي ز هر دم
يك شب به ديده غم، اشکم روان بيامد
گاهي سفر ز راه و گاهي گذر ز هر خم
در كوي ماه رويان، آن كس كه رفت بايد
گاهي نگاه معصوم، گاهي نگاه بر جم
اين ديده را نشايد، با هر كه در ره آيد
گاهي به ساز بلبل، گاهي به سوز گل هم
يك دم نظر توان كرد اين راه را ، كه بايد
گاهي روم به جان و گاهي روم به صد غم
آخر چه كرد زاهد، كين رند از او خوش آمد
گاهي به خوبرويي، گاهي به زخم مرحم
ابوالفضل بهراميان
چهارشنبه – 28/10/84
عید سعید غدیر بر تمام انسان های خوب مبارک
به يادت داغ بر دل مي نشانم
ز ديده خون به دامن مي فشانم
چو نِي ، گر نالم از سوز جدايي
نِيِستان را به آتش مي كشانم
به يادت اي چراغ روشن من
ز داغ دل بسوزد دامن من
ز بس در دل گل يادت شكوفاست
گرفته بوي گل پيراهن من
همه شب خواب بينم، خواب ديدار
دلي دارم، دلي بيتاب ديدار
تو خورشيدي و من شبنم ، چه سازم
نه تاب دوري و نه تاب ديدار
سري داريم و سوداي غم تو
پري داريم و پرواي غم تو
غمت از هرچه شادي دلگشا تر
دلي داريم و درياي غم تو
تنهايي تمام وجود منه
من رو تنها بگذاريد
اين تمام بود و نبود منه
من رو تنها بگذاريد
دارم مثل يك قصه ميشم
غمگين ترين قصه هاست
دردهام هميشه بي صداست
يك مرد بي ستاره كه دل خوشي نداره
راهي ام ، راهيِ جايي كه پر از زمزمه باشه
اونجا خوشبختی يه دنيا ، قدر سهم همه باشه
من اگر طلسم نبودم
واسه تو يه اسم نبودم
پاي حرفهات مي نشستم
دل به پيغامت مي بستم
توي تنگنای نفس هام زخم دردي ريشه داره
كه تو هِق هِقِ غريبيم من رو راحت نميزاره
تنهايي تمام وجود منه
من رو تنها بگذاريد
اين تمام بود و نبود منه
من رو تنها بگذاريد
دارم مثل يك قصه ميشم
غمگين ترين قصه هاست
دردهام هميشه بي صداست
يك مرد بي ستاره
كه دل خوشي نداره
. . .
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونان كه بايد اند
نه بايد ها
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را با بغض مي خوانم
...
عمريست لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي كنم
باشد براي روز مبادا.
اما در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست.
امروز ،
هر چه باشد ،
روزي شبيه ديروز ،
روزي شبيه فردا،
روزي درست مثل همين روزهاي ماست .
اما كسي چه مي داند
شايد امروز نيز روز مبادا باشد .
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونان كه بايد اند
نه بايد ها .
هر روز بي تو
روز مبادا است.
آيينه ها در چشم ما
چه جاذبه اي دارد ؟
آيينه ها كه دعوت ديدارند
ديدارهاي كوتاه .
از پشت هفت ديوار
ديوارهاي صاف
ديوارهاي شيشه اي شفاف
ديوارهاي تو ،
ديوارهاي من ،
ديوارهاي فاصله بسيارند .
آه . . .
ديوارهاي تو همه آيينه اند
و آيينه هاي من همه ديوارند .
و . . .
صدايت ميكنم من شاد
كنم فرياد از اين بيداد
من از ريشه ، به صد تيشه
غمت را ميكشم بنياد
صدايت عشق و اميد است
بگير اين دل، مده بر باد
نشايد عشق را دوري
از اين هجران كنم فرياد
.........................................
صداي عشق را ديدي
كه صد باره رها کردم
براي ديدن رويت
دلم را من فدا کردم
نمی دانم تو مي داني
كه من بي تو چه ها كردم
.........................................
و شايد عشق را گويم
كه برخيزد ز آه جان
رود در گوشه قلبم بگيرد جاي
كه جان را می توان بگرفت
وليكن جاي قلبم را
بصد نيزه ، دو صد دشنه
نميتانند كنند ويران
كه من مرد رهم، بسيار جنگنده
كه رستم هم ندارد تاب
كه جنگد با من عاشق
عشق يعني ستاره يك قلب پاره پاره
عشق يعني آسمون خورشيد و ماه، كهكشون
عشق يعني زندگی طيِ راه، بي خستگی
عشق يعني آرزو دادن جاني به او
عشق يعني ما شدن نور گشتن، در دل هستي شدن
عشق يعني در فراغش سوختن خاموش بودن، لب به دندان دوختن
ديدة دل بر درش هي کوفتن
ابوالفضل بهراميان
00:30 بامداد
16/10/84
وقتي كه قهري با من، نديدنت آسون نيست
قصة غم كه ميشي، شنيدنت آسون نيست
با تو بودن واسه من نعمتيه
از تو گفتن واسه من بَرِكَتيه
همه حرفات واسه من آية عشق
نفس هات زمزمة رحمتيه
دل من مستي رو از مستي چِشمهاي تو ساخت
تا به عشق تو رسيد ، پرهيزش رو پاك به تو باخت
ميدونستي دل ديوانة من عاشقته
عاشقه، با همه جون، با همه تن عاشقته
اسمت رو وقتي تو شعرهام ميارم
ميدونستي غزل و شعر و سخن عاشقته
حالا من هستم و تن رفته به باد
واسه من شعر و سخن رفته به باد
منم و وحشت و ترديدِ تو در اين ره عشق
به گمونم دل من رفته ز ياد
توي دورانی كه هر كس نقابی به چهره داره
همسری ميخوام كه از عشق واسه من هديه بياره
گل يكرنگي بكاره توي چشماي غريبم
با محبت هاي رنگی نده دنيايي فريبم
توي سينه ، پاك و ساده بسازه قصر محبت
فكري تازه، شيوه اي نو بده معنايي به صحبت
حرف تكراري ديروز نشه سد راه امروز
شوق رفتن تا رسيدن، بشه هر يأسي رو پيروز
اگر بودم زار و خسته، از غمی در خود شکسته
باشد آگاه كه زمونه دستام رو بدجوری بسته
همسری در واژه اي نو، بشه آويزة خواستن
واسه نامِ ناميِ عشق معنی تازه نوشتن
اي تو بال و پر بسته، شوق پرواز هاي خسته
بيا و همسفرم شو ، كه دلم در تو نهفته
بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد
نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت
كمال عدل بفرياد دادخواه رسيد
