من ندانم دریا
از چه آبی رنگ است
من فقط میدانم
دل تنهای امید
بی تو رنگ مرگ است
چه کسی می گوید
رنگ عشق است مشکی
رنگ عشق بیرنگ است
رنگ عشق
رنگ من است
رنگ تنهایی ماست
من تنهای غریب
من و این شهر فریب
رنگ عشق رنگ من است
دل تنهای امید
بی تو بیرنگ تر است
ابوالفضل بهرامیان
( امید )
درآ كـه در دل خــسـتـــــه تــوان در آيـد بـاز
بـيـا كــه در تـن مــرده روان در آيـد بـاز
بيـا كـه فرقت تـو چشم من چـنـان در بست
كه فـتـح بـاب وصـالت مگـر گشـايد بـاز
غمـي كـه چـون سپـه زنگ ملك دل بگـرفت
ز خــيـل شــادي رومِ رخـت زدايــد بـاز
بـــه پـيــش آيـيـنــة دل هـر آنـچـه مـي دارم
بـجـز خـيـال جـمـالـت نـمـي نـمـايـد بـاز
بدان مثـل كه شب آبسـتن است روز از تـو
ستـاره مي شمرم تا كه شب چه زايد بـاز
بـيـا كـــــه بـلـبـل مـطـبــوع خـاطـر حـافــــــــظ
بـه بـوي گلبـن وصل تـو مي سـرايد بـاز
شـــــاهـــد
گـل عـذاري ز گـلـسـتـان جـهـان ما را بس
زيــن چـمـن سايـه آن سـرو روان ما را بـس
مـن و هـم صـحـبـتـــي اهـل ريـا دورم بـاد
از گــرانـان جــهــــان رطـل گـران مـا را بـس
قصر فردوس به پاداش عمل مي بـخـشـنـد
مـا كــه رنــديـم و گــدا ديـر مـغـان مـا را بـس
بـنـشـيـن بـر لب جـوي و گذر عمـر بـبـيـن
كـايـن اشـارت ز جـهــــان گـذران مـا را بـس
نـقـد بازار جـهــــان بـنـگـــر و آزار جـهــــان
گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بـس
يار با ماست چـه حاجت كه زيادت طلـبـيـم
دولـت صحـبـت آن مـونـس جـان مـا را بـس
از در خـويـش خـدا را بـه بـهـشـتم مفرست
كـه سـر كـوي تـو از كـون و مـكـان مـا را بـس
حافظ از مشرب قسمت گله نا انصـافيست
طـبـع چـون آب و غـزلـهـاي روان مـا را بـس
نامـه هاي خـود را
باز هم مـي خـوانم
باز هم مـن بيـدار
تـا سحـر مـي مانم
مـيـروم سـوي خـدا
تـا عـروج خـورشيد
باز هـم دل بـي تو
خـون دل مـي نـوشيد
واي بـر تـو اي قبـر
آري اي كـوچـة تنگ
مـي فشـاری تـو مرا
هـر دم ايـن سينـه به سنـگ
آري اي خـانـة تـنـگ
لـحـظـه هاي بـي درنـگ
تـو نخـواهـي دانست
دل مـن
تنـگ تر از قبـر مـن است
ابـوالـفضل بـهـراميـان
( امــيــد )
خواهم مرد انگار
چه کنم تنهايم
داغ تنهايی خويش
به کبوتر گفتم
تاب نياورد و بمرد
از دل تنهای اميد
کرم خاکی چه خبرها دارد
در دلم ، تنهایی
باز آتشی بر پا کرد
تا بسوزد دل من
ولیکن او نمی دانست
دل من سوخته بود
که به تو دل دادم
ابوالفضل بهرامیان
( امید )
ايـن در و پنـجـره را باز كنـيـد
پـي پـرواز دلم
در پس كوچـة تـنـهـايـي مـن
سـفـر آغاز كنـيـد
تا بـبـيـنـيـد تـمام مـن را
چـهـرة خـنـدانم
ايـن دل گـريانم
بـر تـمام ديـوار
جـاي ناخـن ، جـاي درد
جـاي گـريـه ، گـريـة مـرد
اشكم نثـار تـو
قلبم بـراي تـو
ميـروم تنـهـايـي
چـه كسـي مـيـدانـد ؟
مـن از ايـن شـهـر بـي صدا كجـا بـرم ؟
دل شكسته ام رو من
بدست كي بدم ؟
صـداي قلـبم رو شـنـيـدي
بـه جـاده ها كسـي نـديـدي
ز هـر كجـا دلـي خـريـدي
نـشـد رفيـق و ز مـن بـريـدي
دگـر نـديـدي
كـه مـرد غمـگـيـن
كـه آن پـريـشـان
در پـس كـوچـة تـنـگ
آري آن جمله ز سنگ
كـه هـمـان قـبـر مـن است
وه چـه آرام گـريـسـت
ابـوالـفضل بهـراميـان
( امـيـد )
اگـر بـكـوي تـو باشــد مـرا مــجـال وصـول
رسد بدولـت وصـل تـو كار من به اصـول
قـرار بـرده ز مـن آن دو نـركـس رعــنــــا
فـراغ بـرده ز مـن آن دو جادوی مكـحــول
چـو بـر در تـو مـن بـيـنــواي بــي زر و زور
بـه هـيـچ بـاب نـدارم ره خـروج و دخـــول
كـجــا روم چـه كـنــم چــاره از كــجــا جــــويم
كـه گـشـتـه ام ز غـم و جــور روزگار مـلـول
مـن شـكـسـتـــة بـد حـال زنـدگـــي يـابــم
در آن زمـان كه به تـيـغ غمت شوم مقتـول
خـراب تـر ز دل مـن غـم تـو جاي نيـافت
كـه سـاخــت در دل تـنـگـم قـرارگاه نــزول
دل از جـــواهـر مـهـرت چــو صـيـقـلي دارد
بـود ز رنــگ حــوادث هـر آيـنــه مـصـقـول
چـه جرم كرده ام اي جان و دل بـحضرت تو
كـه طـاعـت مـن بيـدل نمـي شود مـقـبـول
بـه درد عشق بــســاز و خـمـوش كـن حـافــظ
رمـوز عشق مكن فـاش پيـش اهـل عـقـول
. . . . . . . . . . . . . .
شــــاهـــد
باز آي سـاقـيـا كـه هـوا خـــــواه خـدمـتــم
مـشـتـاق بـنـدگـي و دعـــــا گـوي دولــتـم
ز آنـجا كه فيض جام سعادت فروغ تست
بـيـرون شـدي نـمــاي ز ظلمات حـيـرتـم
هــــر چـنــد بـحـــر گـنـاهـم ز صــد جـهــت
تـا آشــنــاي عشق شـــدم ز اهل رحـمـتـم
. . .
تو صداي آواز بارون
تپش قلب خاكي
مثل گريـه تسكين دردي
مثل يك سوره پاكي
طعم غربت رو لبـهـاتـه
مثل يك كولي عاشق
راز جنگل تو چـشـمـاتـه
گونـه هات رنگ شـقـايـق
بي تو شمع و گل ميميره
خونـه رنگ غم ميگيره
تو نگذار بمونم تنـهـا
ميدوني دلم ميگيره
وسعت قلب تو
قد يك دنياست
خواسـتـنـت واسه من
مثل يك روياست
بوي تو
بوي بارون
بوي ياسـه
دست من سـاقـه هاي التمـاسـه
بي تو ميميرن گلهاي ناز گلدون
ميمونند مرغـهـاي عشق زير بارون
زير بارون ، مرغ عاشق
مرغ عاشق ، زير بارون
دل مـن تنگ است
تا طلوع خـورشـيـد
تا سـحر بيـدارم
از همـه بيـزارم
مـن از ايـن شهـر پلـيـد
مـن از ايـن عمـر گـران
عاقبت خـواهم رفت
ميــروم
ميــروم پيدا كنم فـرداي روشن
در تنم قلبـي شـکـسـتـه
در دلم آهي نشـستـه
« مـن از شـبـهـا ميـام
از شهـر ظلمـت
نشسته رو تنم آوار غـربت
هنـوز اما به شب عادت نكــردم
دارم دنبال روشنـي ميگــردم
مـنم ، مـن قاصـد دست هاي بستـه
منم ياد آور پـاهـاي خستـه
مـصـيـبـت نامـة قلب هاي زخمي
صداي گـريـة دلِ شـكسـتـه »
گـرچه تـنـهـا اما
عاقبت خواهم رفـت
گـر چـه در تنـهـايـــي
در كويرم انـگار
ابوالـفضل بهـراميـان
( امــيــد )
شعر تنهایی خونه دیگه خوندن نداره
وقتی همخونه نداری خونه موندن نداره
ببــرد از مـن قرار و طاقـت و هـوش
بـت سنـگـيـن دل سيـمـيـن بنـاگـوش
نـگـاري چـابـكـي شنـــــــگـــــي كُلـه دار
ظــريـفـــي مـهـوشـي تـركـي قبا پـوش
ز تـاب آتـــــش ســوداي عـشـقــش
بـسـان ديـگ دائـم مـيـــــزنـم جــوش
چــو پـيــراهـن شـوم آسـوده خـاطــــر
گـرش همـچـون قبـا گيـرم در آغـوش
اگـــــــر پوسـيـــده گــردد استـخــوانــم
نـگــردد مـهــرت از جانـم فـــرامـوش
دل و ديـنـم دل و ديـنـم بـبرده ست
بـرو دوشـش بـرو دوشـش بـرو دوش
دواي تــــــو دواي تـســت حـافــــــظ
لب نوشـش لب نوشـش لب نوش
شــــــــاهـد
مـجـمـع خـوبـي و لطـف است عـذاز چـو مَـهـش
ليكـنـش مـهـر و وفـا نـيـسـت خـدايـا بـــدهــش
دلبــــرم شـاهـد و طـفـل است و بـبـازي روزي
بــكـشــد زارم و در شــــــــرع نـبـاشـــد گـنــهـش
. . . .
خستـة خستـة خستـه دل مـن
كـنـج تنـهـايـــي نشـستـه دل مـن
دل مـن
آي دل مـن
بس كه از عالم و آدم بدي ديـد
در بـروي همه بستـه دل مـن
دل مـن
آي دل مـن
دلكــــــم واي دلكــــــم
دلكــــــم عادت بچه ها رو داشـت
با يه ذره عاطفه دنيا رو داشـت
به يك قطره اش اگر كه ميـرسـيـد
تو خيالش گنج هفت دريا را داشـت
دل مـن
آي دل مـن
هر چي مهربوني كرده دل مـن
خودش رو قربوني كرده دل مـن
دلكــــــم واي دلكــــــم
دلكــــــم واي دلكــــــم
واي
واي از اين درد غريب
آه
آه از اين رقص فـريب
دل تاريك
دل غمگين
دل حسرت زده ام
در نفسهاي زمين
در گذرهاي زمـــان
باز هم تنها شد
دل غمگين اميد
ميتوان ديـد دلم را
كه ز جان مي بارد
در پس پرده عشق
و همه غصه و غم
دل تنهاي اميد
. . .
همه جا
سبز تر از عشق من است
و شما اهل سخن
قصه ام گوش كنيد
قصه اي جمله ز درد
قصة اشـك يه مرد
ميبرم آه به چاه
تا بكويم كه هنوز
دل اميد در اين تاريكي
پي يك جرعة عشق است
كاش ميشد بروم
بروم تا ته عشق
پاي آن كـوه غرور
واي،
اما هست
راه آن كـوه چه دور
ميـرود تنهايي
دل اميد به راه
. . .
ساز دل را ديشب
كوك ميـكـردم با عشق
ناگـهـان
تار دلم رفت و پـريد
عشق ماند و دل تنهاي اميد
عشق ماند و دل غمـديده من
واي اي ابر
خـواهشم هست ز ناليدن تو
آي باران
خـواهشي هست به باريدن تو
در دلم پر زد و رفت
شـادي و شـور و صـفـا
هر چه هست جمله ز توست
آري اي شاخه رز
همه قلبم از تو
خنده هايت از من
. . .
عاقبت من رفتـم
آري اين بار رفتـم
تا ته كوچـة تنهايي خويش
تا بـبـيـنـم امــيــد
در كنار تو قدم بـردارد
واي،
باز هم يادم رفت
كوي تنهايي من
آري آن كوچـه تنگ
كوچـه اي بن بست است
. . .
امشـبـي را اميد
باز بي تابـي ميكـرد
جان اميد انگار
همچنان پر ز غم است
ولي
دلخوش يك پيـغـام
منتظر تا سحر است
آسمان ابـري بود
ماه اميد نبود
در سحر بود كه پيدا شد ماه
وليكن اما
ديگر اميد نبود
. . .
گريه ام ميگيرد
دوست دارم بكنم من فـريـاد
از غم تنهايي
ليك در كوچـة بن بست اميد
همه رفتند بخواب
خوابشان سنگين است
چـنـد روزيـست دلم
شوق رفتن دارد
عاقبت خواهم رفت
گر كه بن بست است راه
سوي ديگر بروم
واي
ديگرم طاقت نيست
كوچـة تنهايي
از دو سو بن بست است
. . .
هر چه گفتم، از عشق
هر چه گفتم، از درد
هر چه گفتم، از غم
و از تنهايي
باز هم همه مردم شهر
راه خود را رفتند
من ديوانه چه ميگويم باز
كوچـه ام بن بست است
و همه مردم شهر
مـيـروند از پي هم
و كسـي نيست بگـويـد با خود
پشت اين كوچـة بن بست
چه كسـي پنهان است
. . .
عاقبت من شايـد
بتوانم كه بـگـويم به شما
