سین اول
سینه داغ من است
سینه ای که روی او
جای یک گل خالی است
سین دوم
آن سکوت دل نشین
لحظه های خیس باران خوردگی
سین سوم
سین سردرگم شدن
روز عاشق گشتن و بی دل شدن
سین چهارم
سین سر سبز بهار
سین سودای من و مرگ فراق
سین پنجم
سین سامان خواهی است
این جهان و آن جهان آگاهی است
سین ششم
سین ساحل بی فروغ
سین سمت و سوی آن قله دور
سین هفتم
سین آن سیمای تو
سین سیمین چهره و آن مه رخ است
سین سوم روز عید
سین تنهای سحر
سین سوز این دل تنهای ماست
سین سرد کوچه هاست
سین سوز کوچه بی مهری است
ابوالفضل بهرامیان
( امید )

< سال نو بر تمام ایرانیان مبارک باد >
دلم درد عجیبی دارد امشب
دلم روی تو را می خواهد امشب
برای دیدن آن روی زیبا
دلم هفت آسمان می خواهد امشب
نگارین چهره و دریا دلی را
دلم پیش خودش می خواهد امشب
من و تنهایی و درد و غم خویش
دلم شادی ز تو می خواهد امشب
من و عید و تو و سالی دگر باز
دلم آن مه جبین می خواهد امشب
برایت آرزوی فتح و توفیق
دلم از آن خدا می خواهد امشب
ابوالفضل بهرامیان
( امید )
شهر مرگ اينجا نيست
مردمان زنده و تنهايی ما رفت که رفت
شهر تاريکی ما عاقبت روشن گشت
وای !
روشنی خوب نبود
چون بديدم نخ تقدير به اندام همه مردم شهر
و همه مردم شهر
يک عروسک ، دو عروسک ، سه ...
وای ، شهر تنهايی ما
شهر عروسکها بود
ديگرم طاقت نيست
راه آن جاده دور
چه کسی ميداند
عاقبت بايد رفت
ابوالفضل بهراميان
( اميد )
آهاي مردم دلم پوسيده اينجا
نگاه عاشقي خشكيده اينجا
آهاي مردم دلم تنهاي تنهاست
دلم در عاشقي عاشقترينهاست
آهاي مردم،
كجا؟
كو؟
كي بهار است؟
به دلها ظلمت و غم استوار است
آهاي مردم دل من بي بهار است
گلم جايي دگر
آنجا بهار است
آهاي مردم سكوت و غصه تا كي
نسشتن،
لب گزيدن،
قصه تا كي
آهاي مردم ،
گهي داد و گهي بيداد
من تنها و بي كس گر كنم فرياد
آهاي مردم دلم چون شوره زار است
كه بي گل مانده و حالش نذار است
آهاي مردم
دل تنگم براي كوچه دلـتـنـگ است
بـراي تنگـي و تـنـهـايـيـش تـنـگ اسـت
ابوالفضل بهراميان
( اميد )
بـيـايـيـد در تمام دشت غربت
برای مرگ تنهايی بخوانيد
بـيـايـيـد تا سحر همراه اميد
به اميد گلی، شعری بخوانيد
بـيـايـيـد مرگ تنهايی و غم را
به گوش اين جگر پاره بخوانيد
بـيـايـيـد از سر مهر و ترحم
دو خطی فاتحه بر من بخوانيد
بـيـايـيـد در کنار قبر اميد
گهی شعر و گهی قرآن بخوانيد
بـيـايـيـد گرچه با پاهای خسته
بـيـايـيـد مردمان دل شکسته
بـيـايـيـد تا طلوع ديگر من
بـيـايـيـد تا نوك تنهايي من
بـيـايـيـد در سكوت كوچ دلگير
به همراه گلم حافظ بخوانيد
( امـيـد )
روم قـربان آن پـروردگـاري
كـه عـاشـق كـرده ما را از قـراري
بـيـا عـاشـق
بـيـا دنـيـا بـسـازيـم
بـيـا آن بـا وفـايـش را بـسـازيـم
تـو خـورشـيد را بـيـار و چـشمه ها را
منـم آن كـولـه بـار قـصـه ها را
هـواش از تـو
نـگـاهـش از تـو خـوب است
هلال روي مـاهـش از تـو خـوب است
دلـش بـا تـو
وفـاش بـا تـو
مـرام بـا خـداش بـا تـو
مـحـبـت كـردنـش بـا مـن
بـه خـاك افـتـادنـش بـا مـن
چـراغـش را تـو روشن كـن
لـبـاسـش را تـو بـر تـن كـن
اذان مغـربـش بـا مـن
طـلـوع مـشـرقـش بـا مـن
روم قـربان آن پـروردگـاري
كـه عـاشـق كـرده مـا را از قـراري
بـيـا عـاشـق
بـيـا دنـيـا بـسـازيـم
بـيـا آن بـا وفـايـش را بـسـازيـم
يكـي بـود و نـبـود قـصـه هـاش بـا مـن
دل تـنـگ غـروب و غـصـه هـاش بـا مـن
طـلا و خـوشـه هـاي گـنـدمـش بـا تـو
خـداونـدا رضـاي مـردمـش بـا تـو
دلـش بـا تـو
وفـاش بـا تـو
مـرام بـا خـداش بـا تـو
مـحـبـت كـردنـش بـا مـن
بـه خـاك افـتـادنـش بـا مـن
بـيـا عـاشـق
بـيـا دنـيـا بـسـازيـم
بـيـا آن بـا وفـايـش را بـسـازيـم
الـا اي طــوطــي گــــويـــاي اســـــرار
مـبــادا خـالـيـت شـكـــر ز مــنــقـــــار
سرت سبز و دلت خـوش باد و جـاويد
كـه خــوش نـقـشـي نمودي از خـط يار
سـخـن سـر بـسـتـه گـفـتـي با حـريـفـان
خــــدا را زيـــن مـعـمـا پـــرده بــــردار
بــه روي مـا زن از ســــاغــر گــلابـــي
كـه خـواب آلـوده ايم اي بخـت بـيـدار
چـه ره بود اين كه زد در پـرده مطـرب
كـه مي رقـصـنـد با هم مست و هـوشـيار
از آن افـيـون كـه سـاقي در مِـي افـكـنـد
حـريـفـان را نـه ســر مـانـد و نـه دسـتــار
ســكـــنـــــدر را نـمـي بــخــشــنـــد آبـــي
بـه زور و زر ميـســر نـيـســت ايـن كـــار
بـــــــــيــــا و حـــال اهــــل درد بــشــنــو
بـه لـفـــظِ انــــــدك و مـعـنـــيِ بـسـيــــار
بـت چـيـنـي عـدوي ديـن و دلـهـــاســت
خـــداونـــــــدا دل و ديـنــــم نـگـــهــــدار
بـه مـسـتــــوران مـگـو اســـــرار مـسـتـــي
حـــديــث جــان بـگــو بـا نـقــش ديــــوار
بـه يـُمـن دولـت مـنـصـــور شــــــــاهــــي
عَـــــلــــم شــد حـافــظ انـدر نـظـم اشـعــار
خـــداونـــدي بـــجـــاي بـنـدگــــان كـــــــرد
خــداونــــــــدا از آفــاتــــش نــگـــهــــــدار
شــــــــاهـــــد
گر بود عمر به مـيـخـانه رسم بار دگر
بـجـز از خـدمت رندان نكنم كار دگر
خـرم آنـروز كه با ديده گـريان بروم
تـا زنـم آب در مـيـكده يكــــبار دگر
. . .
عابر جادة غم
جادة بي آخر
تك سواري تنها
عاشقي پابرجا
در مسير غربت
با غم تاريكي شهر
شهر تنهايي ما
پشت كوه است
آنجاست
شهر تنهايي من
شهر غمگين اميد
ميروي تا نوك كوه
ميزني چنگ به ماه
تا رسي بر خورشيد
پشت خورشيد
در پس تاريكي ماه
تو مرا خواهي ديد
آري آنجاست دلم
دل خونين جگرم
دل بي بال و پرم
دل تنهاي اميد
( امــيــد )
جاي کبوترهايت
روي ديوار خالي
ردي از خون آنجا
زده طرحي عالي
طرحي از مرگ
مرگ تك نامه برم
و تو گرياني چون
نامه هايت نرسيد
و من از مرگ كبوتر دلگير
كه براي دل تنهايي ما
گربه جانش را برد
( امــيــد )
آرزو داشت دلم
با تو پرواز كند
عاشقی ساز كند
مثل پرواز پرستو با باز
همچو روئيدن گلها با خار
مثل تابيدن خورشيد به ماه
همچو آغاز سحر با تپش بانگ نماز
مي نويسم گاهي
خطي از جنس بلور
روي آن قلة دور
نوك تنهايي خويش
رنگ خط شعرم
همچنان رنگ غم است
بي تو اينجا دل من
مرغ بي بال و پر است
( امــيــد )
ياد ديروز بخير
من و تو
هر دويمان
روبروي خورشيد
در صف نور خدا
پيش دروازة عشق
دل من در تو تپيد
دل تو در من و تنهايي من
ياد آن روز بخير
روز تنهاي ما
روز نجواي سخن
روز عاشق شدنم
در سكوت مهتاب
دل اين مردم شهر
همگي رفته بخواب
من و تنهايي من
تو و تنهايي خويش
تا سحر بيداريم
از غم دوري خود
با خدا مي ناليم
( اميد )
خستـة خستـة خستـه دل مـن
كـنـج تنـهـايـــي نشـستـه دل مـن
دل مـن
آي دل مـن
بس كه از عالم و آدم بدي ديـد
در بـروي همه بستـه دل مـن
دل مـن
آي دل مـن
دلكــــــم واي دلكــــــم
دلكــــــم عادت بچه ها رو داشـت
با يه ذره عاطفه دنيا رو داشـت
به يك قطره اش اگر كه ميـرسـيـد
تو خيالش گنج هفت دريا را داشـت
دل مـن
آي دل مـن
هر چي مهربوني كرده دل مـن
خودش رو قربوني كرده دل مـن
دلكــــــم واي دلكــــــم
دلكــــــم واي دلكــــــم
مي روي تا ته غم
مي نشيني تا صبح
در غبار دل تنهاي امـيـد
تو ببين جان مرا
تو ببين بال مرا
هر دو خونين جگرند
هر دو بي بال و پرند
و من و آينة تنهايي
مي شويم چشم براه
تا از اين كوچة بن بست
تو بيايي با خويش
باز هم يادم رفت
كوچة همان قبر من است
ابـوالـفضل بـهـراميـان
( امــيــد )
آخرين شعر
شعر تنهايي من
شعر مرگ اميد
من و اين قبر
اين همه صبر
تا بيايي
تو مي آيي
بر سر كوچة تنگ
و همه كوچه ز سنگ
تا ببيني امــيــد
بي تو دلـتـنـگ شده
ابـوالـفضل بـهـراميـان
( امــيــد )


