
مرا در سردي ايام پائيزي
كنار سينه سرخ كوچك و تنها
درون بغض يك كودك
ميان اشك تنهايي
ويا بر روي يك شاخه
و يا در شادي اين عيد
خواهي ديد
. . .
سراسر اين جهانت شاد
سراسر آن جهان آباد
دو صد بدرود و صد شادي
شويد از غصهها آزاد
( اميد )
و من گفتم كلام و قصة خود را
و او هم گفت
و من گفتم تمام غصة خود را
و او هم گفت
و من گفتم سكوت درد سنگين را
و او هم گفت
و او گفت از غم تنهايي جانسوز
و من گفتم
و او گفت از تمام سختي و غم هاي درد آلود
و من گفتم
و گفت از بي كسي هاي شب دلگير
و من گفتم
و او هي گفت و من گفتم
و من هي گفتم و او گفت
از اين تنهايي و دوري
از اين ايام ناجوري
از اين دنياي بد قصه
از اين ماتم ، از آن غصه
ابوالفضل بهراميان
( اميد )
مرا شوق نگاهش نيست
دگر عطر كلامش نيست
شب و روزم همه دلگير
نفسها در گلو زنجير
سكوتي سرد و مرگ آور
نگاه و گرية آخر
تلاطم هاي موج آلود
دلي درياي خون آلود
كويري خشك و بي باران
و كوهي پر گل از ياران
تمام عمر من بر باد
اگر او را برم از ياد
ابوالفضل بهراميان
( اميد )
در غروب دور خورشيد
من و تنهايي و شب هاي بي اميد
شروعي تازه خواهيم داشت
نمیدانم
او که پروازش میان آسمان زیباست
مرا در لحظه های تنگ تنهایی
به پیش آبی دریای اندوهم
و یا در شوق پرواز کبوتر ها
کنار کوچه های تنگ و دلگیر من تنها
کنار آن درخت پیر و آن سر سبزی امید
بخواهد باز او من را
من و دل خوشی و ابر بهاری
من و دوری و این اشک های جاری
من و شعبده روزهای نوروز
من و سوم و تنهایی هر روز
من و عاشقی و شوق و محبت
من و هجر و نگاه و درد صحبت
من و آن غنچه های نو شکفته
من و این بچه های تازه خفته
من و پرواز زیبای قناری
من و آواز این باد بهاری
امید و دلخوشی های دل من
من و پاکی آن گل رز من
ابوالفضل بهرامیان
( امید )

من و تنهایی و فردا
من و این درد بی درمان
در این شبگیر بی نجوا
در این دنیای بی برهان
در این دریای آشفته
از این مردان بی باور
در این شهر به شب خفته
از این تنهای بی یاور
من تن خسته، بی باور
در این دنیای پر کافر
کسی هرگز
نخواهد شد ز من یادش
من تنهای دل خسته
در این کوی دو سو بسته
همان کوی من تنها
دل تنهای بی امید
ابوالفضل بهرامیان
( امید )
ساعت شب نشین من
آری تو همنشین من
تیک تیک لحظه های تو
شکستن سکوت من
در این صدای بی کسی
صدای تنهایی من
من و سکوت و تیرگی
شبزدگی ، دل مردگی
ساعت دیواری من
تو همنوای دل من
لحظه عاشقانه ها
تمام بیداری من
تمام بی خوابی من
در لحظه های بی کسی
تویی فقط کنار من
آری تو همنشین من
ساعت شب نشین من
تیک تیک لحظه های تو
شکستن سکوت من
ابوالفضل بهرامیان
( امید )
تولد گل من است
گلی که در دل من است
گلی که در نگاه من
نور دو دیده من است
فال حافظ :
هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدمهر گه كه ياد روي تو كردم جوان شدم
شكر خدا كه هر چه طلب كردم از خدا
بر منـتـهـاي منت خود كامران شدم
اي گلبن جوان بر دولت بخور كه من
در سايه تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مكتب غم تو چنين نكتهدان شدم
قسمت حوالتم به خرابات مي كند
هر چند كه اينچنين شدم و آنچنان شدم
آن روز بر دلم در معـنـي گشوده شد
كز ساكنان درگه پــيـر مـغـان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت
با جام مي به كام دل دوستان شدم
از آن زمان كه فتنه چشمت به من رسيد
ايمن ز شر و فتنه آخر زمان شدم
من پير سال و ماه نيم ، يار بي وفاست
بر من چو عمر ميگذرد پير از آن شدم
دوشم نويد داد عنايت كه حافظا
بازآ كه من بعفو گناهت ضمان شدم
شاهد : من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرملطفها ميكني اي خاك درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازيت كه آموخت بگو
كه من اين ظنّ به رقيبان تو هرگز نبرم
همّتم بدرقة راه كن اي طاير قدس
كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
اي نسيم سحري بندگي من برسان
كه فراموش مكن وقت دعاي سحرم
خرم آن روز كزين مرحله بربندم بار
وز سر كوي تو پرسند رفيقان خبرم
حافضا شايد اگر در طلب گوهر وصل
ديده دريا كنم از اشك و درآن غوطه خورم
پاية نظم بلندست و جهانگير بگو
تا كند پادشه دهر دهان پر گوهرم
روز اول
روز دوم
روز سوم
روزهای . . .
همه جا جشن و سرور
همه کس غرق غرور
ماهی و تنگ بلور
مرگ ماهی ، اشک بچه بهار
روز تنهایی ما
کوچه بی انتها
درد دل های شما
آشتی دل با خدا
مرگ پسته، مرگ آجیل
گشنگی های فراگیر
کفش کهنه، درد پنهان
توی سرتاسر تهران
روز چهارم
روز پنجم
. . . روز آخر
روز تنهایی ما
روز مرگ و انتها
روز رسوایی زشت
لحظه خوب بهشت
ابوالفضل بهرامیان
( امید )


