تبليغاتX
برای تو ...
Like Humans Do جمعه 1385/02/29

 

For millions of years, in millions of homes

A man loved a woman, a child it was born

It learned how to hurt and it learned how to cry

Like Humans Do

I'm breathing in

I'm breathing out

So slip inside this funky house

Dishes in the sink

The TV's in repair

Don't look at the floor

Don't go up the stairs

 

I'm aching

I'm shaking

I'm breaking

Like Humans Do

 

I work & I sleep & I dance & I'm dead

I'm eating, I'm laughing & I'm loving myself

We're eating off plates & and we kiss with our tongue

Like Humans Do

 

I'm breathing in

I'm breathing out

So slip inside this funky house

Dishes in the sink

The TV's in repair

Don't look at the floor

Don't go up the stairs

 

I'm aching

I'm shaking

I'm breaking

Like Humans Do

 

I'm breathing in

I'm breathing out

So slip inside this funky house

Wiggle while you work

Anybody can

The rain is pouring in on a woman & a man

 

I'm aching

I'm shaking

I'm breaking

Like Humans Do

I'm breathing in

I'm breathing out

 

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

سکوت پنجشنبه 1385/02/28

لحظه ای سکوت می کنم و باز هم تو را می شنوم .

وقتی تو را دلتنگم به ناچار سکوت می کنم . سکوت میکنم تا . . .

من در سکوت هایم چیزی دارم که در گفتن ندارم.

سکوت که میکنم می توانم تو را بشنوم . تمام وجودت را می شنوم .

اگر چه خسته ام از این همه سکوت ، ولی باز ساکت در گوشه ای می مانم تا شاید باد لحظه ای صدای قلبی را به گوش من برساند.

پس ای باد بوز که من همچنان سکوت می کنم

 

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

یک شعر جا مانده یکشنبه 1385/02/24

این شعر را خیلی وقت قبل گفته بودم ولی گم شده بود و فراموشم هم شده بود، تا اینکه بین یکی از کتابهایم پیداش کردم.

منم من تك درخت پير و خسته

منم من عاشقي تنها نشسته

منم من بي گلي شاخه شكسته

منم من بند اين پاهاي بسته

منم جا مانده از  روز خدايي

منم يادآور درد جدايي

منم آغوش باز خنجر دوست

منم آشفته دنبال گل دوست

منم، من درد دلهاي اميدم

منم اميد گر كه نااميدم

ابوالفضل بهرامیان

  ( امید )  

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

 

تقديم به بهترينم

for you DEAR

براي تو . . .

تقديمي

تقديم به گل رز

تقديم به گل رز

تقديم به گل رز

تقديم به گل رز

تقديم به گل رز

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

جمعه 1385/02/22

 

سـوزم ز سـوز هـجـرت  اي آيـة صـداقـت

از بد حـذر كن اي دل در راه بـي‌رفـاقـت

سـوداي عـاشـقـي را با كس نـگو كـه هـرگـز

آسـودگـي نـدارد آن شـخـص بـي‌ارادت

گـ‌ر راز مـا بـگـويـد بـاد صـبـا بـه هـر كس  

خـورشـيـد را بـسـوزد مـاه و سـتـارگـانـت

آشـفـتـة تـو بـاشـم هـرگـه كـه يـادت آرم

هـــرگــز نـگـيـرد آرام امــيــد بـر وصـالت

 

 

ابوالفضل بهراميان

  ( اميد ) 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

فال حافظ - 22/ 2 / 85 جمعه 1385/02/22

 

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود

وين راز سر بمهر به عالم سمر شود

 

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آري شود وليك بخون جگر شود

 

خواهم شدن به ميكده گريان و دادخواه

كز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

 

از هر كرانه تير دعا كرده‌ام روان

باشد كزان ميانه يكي كارگر شود

 

اي جان حديث ما بر دلدار باز گو

ليكن چنان مگو كه صبا را خبر شود

 

از كيمياي مهر تو زر گشت روي من

آري به يمن لطف شما خاك زر شود

 

در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب

يارب مباد آنكه گدا معتبر شود

 

بس نكته غير حسن ببايد كه تا كسي

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

 

اين سركشي كه كنگرة كاخ وصل راست 

سرها بر آستانة او خاك در شود

 

حافظ چو نافه سر زلفش بدست توست

دم دركش ار نه باد صبا را خبر شود

  


شاهد :

 دست از طلب ندارم تا كام من بر آيد

يا تن رسد بجانان يا جان ز تن در آيد

 

بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر

كز آتنش درونم دود از كفن بر آيد

 

بنماي رخ كه خلقي واله شوند و حيران

بگشاي لب كه فرياد از مرد و زن بر آيد

 

جان بر لبست و حسرت در دل كه از لبانش

نگرفته هيچ كامي جان از بدن بر آيد

 

از حسرت دهانش آمد بتنگ جانم

خودكام تنگدستان كي زان دهن بر آيد

 

گويند ذكر خيرش در خيل عشقبازان

هرجا كه نام حافظ در انجمن بر آيد

 

 

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

تقديم به گل رز پنجشنبه 1385/02/21

 

براي تو . . .

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

از ابوسعید ابوالخیر پنجشنبه 1385/02/21

حال عالم سر بسر پرسيدم از فرزانه‌اي

گفت: يا خاكيست يا باديست يا افسانه‌اي

گفتمش ، آن كس كه او اندر طلب پويان بود؟

گفت: يا كوريست يا كريست يا ديوانه‌اي

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد،عمر چيست؟

گفت: يا برقيست يا شمعيست يا پروانه‌اي

بر مثال قطرة برفست در فصل تموز

هيچ عاقل در چنين جايي بسازد خانه‌اي ؟

يا مثال سيل خانست آب در فصل بهار

هيچ زيرك در چنين منزل فشاند دانه‌اي

فيلسوفي گفت: اندر جانب هندوستان

حكمتي ديدم نوشتم بر در بت خانه‌اي

گفتم:آن حكمت چه حكمت بود؟گفت: اين حكمت است

آدمي را سنگ و شيشه چرخ چون ديوانه‌اي

نعمت دنيا و دنيا نزد من بيگانه است

هيچ عاقل مهر ورزد با چنين بيگانه‌اي؟

 

( ابوسعيد ابوالخير )

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

از اوحدی مراغه ای پنجشنبه 1385/02/21

نسيم باد نوروزي چه داري؟

گذر كن سوي آن دلبر به ياري

نگاري ماهرخ ، ترك پريوش

بت گل روي سيم اندام سركش

فروغ نور چشم شهرياران

چراغ خلوت شب زنده داران

نهال روضة حسن و جواني

زلال فيض و آب زندگاني

چو دريايي تو آن رشك پري را

نمــودار بـتـان آذري را

فروخوان قصة دردم به گوشش

نهان از طرة عنبر فروشش

بگو او را به لطف از گفته من

كه: اي وصل تو بخت خفتة من

كنون عمريست تا در بند آنم

كه روزي قصة خود بر تو خوانم

دل ريشم به مهرت مبتلا شد

تو را ديد و گرفتار بلا شد

نمودي رخ ، ربودي دل ز دستم

ندانم تا چه رنگ آيد به دستم

تنم پر تاب و دل پر جوش تا كي؟

زبان پر حرف و لب خاموش تا كي؟

دلي رنجور و جاني خسته دارم

وزين محنت زبان چون بسته دارم؟

توانم ساخت، چون جانم نباشد

وليكن تاب هجرانم نباشد

چو درمانم، به كار آرم صبوري

ولي صبرم نباشد وقت دوري

غمت را تا توانستم نهفتم

چو وقت گفتن آمد با تو گفتم

كنون تا خود تو را فرمان چه باشد؟

نگويي تا: مرا درمان چه باشد؟

دوايي كن مرا كين دردم از توست

دل بريان و روي زردم از توست

نگفتم تا كنون احوال با كس

چو حال من بدانستي، از اين بس

 

(  اوحدي مراغه‌اي  )

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

چهارشنبه 1385/02/20

گـر تـو گرفتارم كنـي

مـن با گـرفتـاري خـوشـم

گـر  خـاص چـون خـارم كنـي

اي گل بـدان خـاري خـوشـم

والـاتـريـن گـوهـر تـويـي

داروی جـان پـرور تـويـي

درمـان دردم  گـر تـويـي

در كنـج بيمـاري خـوشـم

آيـد گـر از غـم جـان دهـم

كِـي آيـدم ، افـغـان دلـم

با هـرچـه خـواهد يـار مـن

در عـالـم يـاري خـوشـم

اي بـهـتـريـن غـمـخـوار دل

اي مـحـرم اسـرار دل

خـواهـي اگـر آزار دل

بـا آن دل آزاري خـوشـم

روزي اگـر كـامـم دهـي

يـا آنـکـه دشـنـامـم دهـي

بـا اين خـوشـم ، بـا آن خـوشـم

بـا هـرچـه خـوشـداري خـوشـم

تـا گـشـتـه ام يـار تـو مـن

از جـان بَـرم بـار تـو مـن

عـشـق اسـت اگـر بـار گـران

بـا ايـن گـران بـاري خـوشـم

گـر وصـل و گـر هـجـران بـود

گـر درد و گـر درمـان بـود

شـاد و خـوشـم بـا ايـن و آن

آري خـوشـم ، آري خـوشـم

بـا هـرچه خـوشـداري خـوشـم

 

شعر از : محمد علی شیرازی

 

 

ـلـي شـيــــرازي »

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

از حافظ شنبه 1385/02/16

حافظ : 

ديگر ز شاخ سرو و سهي بلبل صبور

گلبانگ زد كه چشم بد از روي گل بدور

 

اي گل به شكر آنكه تويي پادشاه حسن

با بلبلان بيدل شيدا مكن غرور

 

از دست غيبت تو شكايت نمكنيم

تا نيست غيبتي نبود لذت حضور

 

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

سوز پائيزي شنبه 1385/02/16

 

شبستان در چراغي روشن و پر نور

ميان سردي ايام پائيزي

به فكر شاخه‌هاي لخت و بي برگش

هزاران بار مي‌گرئيد

و مي باريد ز چشمان تر ابري

هزاران قطره شادي

و شوق رفتن از يك باغ خشكيده

به سوي شاخه‌هاي سبز يك باغ دگر شايد

پرستو را توان آرزو مي‌داد

                 توان رفتن از اين باغ تنهايي

پرستو پركشيد و رفت

شبستان ماند و تنهايي

شبستان ماند و سوز سرد پائيزي

 

ابوالفضل بهراميان

( اميد )  

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

سكوت شنبه 1385/02/16

 

سكوتي سرد و سنگين وار

ميان آمد و شدها

كنار رقص پروانه

به هنگام سحرگاهان

درون آينه شايد و يا در خود

در اين بي خود شده از خود

در اين جا مانده تنها

بروي سينه اين تك سوار پير

فشار غصه خود را فزون ميكرد

                                                                                              ابوالفضل بهراميان ( اميد )

 

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

 

مسمانان مرا وقتي دلي بود

كه با وي گفتمي گر مشكلي بود

 

به گردابي چو مي افتادم از غم

به تدبيرش اميد ساحلي بود

 

دلي هم درد و ياري مصلحت بين

كه استحصال هر اهل دلي بود

 

ز من ضايع شده در كوي جانان

چه دامنگير يارب منزلي بود

 

هنر بي عيب هرمان نيست ليكن

ز من مقروق تر كي ساحلي بود  

 

بر اين جان پريشان رحمت آريد

كه وقتي  كارداني كاملي بود

 

مرا تا عشق تعليم سخن كرد

حديثم نكته هر محفلي بود

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |