یک چند صباحی است دلم گرفته ...
من هوای سفری دارم باز
غربتی هست مرا
نخوتی هست مرا
غربتی همچو پرنده بی گل
نخوتی همچو اسیری در بند
روی من از بر یک گل به سحر کرده سجود
با همه بود و نبود
دلم از غربت یک باغ شکست
دلم از گم شدن چلچله ها میگیرد
شادم امروز ، ولی
شادی این دل تنهای امید
تا کجا خواهد رفت ...
ابوالفضل بهرامیان
( امید )
روز مادر را به همه مادران مهربان تبریک می گویم و برای تک تک آنها از خداوند آرزوی ساعات خوش و سلامتی و خانواده ای گرم و صمیمی دارم . عکس های زیر تقدیم به تمام مادران دنیا مخصوصا مادر خودم ...



روزگـار غـريـبـيـسـت نـازنـيـن
عـشـق را
در پـسـتـوي خـانـه نـهـان بـايـد كــرد
روزگـار غـريـبـيـسـت نـازنـيـن
شـوق را
در پـسـتـوي خـانـه نـهـان بـايـد كــرد
روزگـار غـريـبـيـسـت نـازنـيـن
ابـلـيـس پـسـت بـه كمـيـن نـشـسـتـه اسـت
خـداي را
در پـسـتـوي خـانـه نـهـان بـايـد كــرد
کاش ديوارمان تنها نبود
يا کنار پنجره جامان نبود
کاش همچون تک درختی در کوير
آرزومان لحظهای باران نبود
مثل يک چشمه درون شورهزار
قطرههامان مرگ بیدريا نبود
کاش ديدارمان را هر نفس
التهاب لحظه رفتن نبود
کاش میشد خورشيد را بازی گرفت
روز تا شب بود و شب را هم نبود
کاش ميشد در تمام عمر خود
لاجرم يک لحظه هم تنها نبود
ابوالفضل بهراميان
( اميد )
من در آن هفت دقیقه
که تو را می خواندم
دلم از شادی تو
بال گشود
و به بوی باران
و به امید دلی بارانی
هر چند که خود می دانی
دل من بیتاب است
من به یاد تو دگر بار
شبم روز نشد
دل امید
دگر شاد نشد
من به پرواز چه دل خوش بودم
پر و بالی زدم در قفس آزاد شدم
ابوالفضل بهرامیان ( امید )


می گويند فصلها را عشق بين خورشيد و ماه آفريد :
خورشيد عاشق ماه شد و گفت اگر چنين آتشين پيش او بروم او از گرمای من فراری خواهد شد و به عشق من جواب نخواهد داد . پس خورشيد کمی آرام گرفت و آرام تر تابيد و بهار از اولين ترانه عاشقانه خورشيد شکل گرفت.
خورشيد که از عشق ماه بی تاب شده بود با خود گفت از اين پس پر توان ميتابم تا ماه حرارت عشقم را درک کند و با من همراه شود . پس با تمام نيرو تابـيـد و تابستان از گرمای بيکران عشق خورشيد آفريده شد .
اما آن ماه مغرور که به زيبايی خود می نازيد از خورشيد روی برگرداند و به خورشيد که در تب عشق ميسوخت گفت : از من دور شو ای ستاره زشت آتشين و از خورشيد دور شد که اين بی مهری ماه موجب ايجاد پائيزی سرد و دلگير شد .
خورشيد که از اين همه غرور ماه دلش شکسته شد از تابش خود کم کرد و کمی دور شد و با اين کار زمستان را ساخت .
خورشيد که همچنان عاشق مانده بود سالهاست که اين روند را دنبال می کند تا شايد بتواند به عشقش برسد . اما دريغ كه ماه همچنان مغرورانه به خود مينازد و نميداند كه اگر خورشيد نبود او اين همه زيبا نبود .
( امید )
راستي
تو را من ديدهام انگار
و يا شايد كنار چهچه بلبل
ميان باغي از رويا
كنار جوي تنهايي
گلِ رويايـيـم روئيد
منم آن رود تنهايي
كه از شوق وجود گل
تمام قطرههايم
شاد و سرمستند
اگر دستي رود تا بركند آن گل
شوم رودي خروشان
تا كنم طغيان به اشك خويش
كنم غرقش
كه باشد رز گلم ايمن
ابوالفضل بهراميان
( امـيـد )
در اين تنهايي غربت زده
از دور
تو را من چشم در راهم
سكوتي دارد اين لحظه
در اين ساعات تنهايي
توانم نيست بودن را
و خواهم داد اين تن را
به آن درياي خشم آلود
در اين درياي خشم آلود
اميد ساحلي دارم
در آن ساحل كنار تو
اميد جاودان دارم
ابوالفضل بهراميان
( اميد )

