از عذاب جاده خسته
نرسيده و رسيده
آهي از سر رسيدن
نكشيده و كشيده
غم سرگردانيام رو
با تو صادقانه گفتم
اسمي كه اسم شبم بود
با تو عاشقانه گفتم
بر تنم زخمي اگر بود
بي رمق بود اگر پاهام
در تمام طول جاده كه افق برابرم بود
شوق تو راه توشة من
اسم تو همسفرم بود
عشق تو از خاطرم برد
كه نهيفم و پياده
تو رو فرياد زدم و باز
خون شدم تو رگ جاده
نيزة نمباد شرجي
وسط دشت تابستون
تازيانه هاي رگبار
توي چلة زمستون
نتونستن ، نتونستن
جلوي من رو بگيرن
از من خستة خسته
شوق رفتن رو بگيرن
چه كسي مي داند
خانه دوست كجاست ؟
تا كجا بايد رفت ؟
در كدامين كوچه ، دل يك كودك تنها ، شاد است ؟
در كجا بوي شقايق مي فروشند به ما ؟
يا چه راهي برساند دل من را به ماه ؟
ديده تا كي به دري خشك شود ؟
سفره تا كي خالي و پدر در پي نان ؟
سالمان چون هر سال ، روزمان چون ديروز
ياد سهراب بخير
او فقط مي دانست
خانه دوست كجاست ...
امروز هم که رفت و ما باز هم از او جا ماندیم . فردا شاید به امروزمان برسیم .
کی به فردا خواهیم رسید نمیدانم ، شاید عمری دیگر بخواهد این رسیدن .
امروز رفت و با خودش کسانی را هم برد و فردا کسانی می آیند .
کدامین فردا ، روز آخر ما خواهد بود . چه کسی می داند ؟
فال :
پـيـش ازينت بـيش از اين انديشة عشاق بود
مـهــرورزي تـو بـا مـا شــهــرة آفـاق بـود
يـاد بـاد آن صـحـبـت شـبـهـا كه با نوشين لبان
بـحث سـر عـشـق و ذكـر حلقة عشاق بـود
پيش ازين كاين سقف سبز و طاق مـيـنا بركشند
مـنـظـر چـشـم مرا ابـروي جانان طـاق بـود
شاهد :
گـوهـر مـخـزن اسـرار هـمـانـسـت كـه بـود
جـقـة مهـر بدان مـهـر و نشانـست كـه بـود
عـاشـقـان زمـرة اربـاب امـانـت بــاشــنـد
لاجـرم چـشـم گـهـربـار هـمـانـسـت كـه بـود
از صبا پرس كه ما را همه شب تا دم صبح
بوي زلف تو همان مونس جانست كه بـود
ديشب پيرمردي ، دندانهايش را به من هديه داد . پيرمرد از پشت حصار باغ سيب گذشت و با
لبخندي كه نميدانم از كجا به عاريه گرفته بود گفت : ‹‹ تا وقتي نان نباشد ، لازمش ندارم ... ››
هرچه رفتم و هرچه گشتم او را نديدم تا نانم را با او قسمت كنم .
ميخروشم امشب
بر دل سنگ زمين
بر سحر ،
بر دل تنگ اميد
بر همه شبزدگان
بر ثريا تا صبح
دلم آرام ندارد انگار
و تو را ميخواند
دل تنهاي اميد
يادتان ميآيد
شعرمان در پس آن كوچه تنگ
كوچة تنهايي
در و ديوار ز سنگ
همه از غصه و درد
واژههايش همه سرد
من همان اميدم
ليك
سرخوش و شاد و جوان
پي اميد دوان
غنچهام گل دادست
يك گل سرخ و قشنگ
و من و شاخة گل
دل به هم باختهايم
بر همه غصه و غم
هر دومان تاختهايم
ميخروشم امشب
دلم از درد تهي
و تو را خواهم خواند
ابوالفضل بهراميان
( اميد )
يارم اگر ببريده رو
از من نتابيدست او
زآن گويش مستي ستيز
زآن راه پر جنگ و ستيز
زآن مهر و ماه و داد دل
زآن پرتو اسرار دل
زآن رهنمود ، زين راه ما
زآن شاخه و زين باغ ما
هر دم ملائك ميزنند
طبل حسد بر يار ما
ساقي جوابم داده بود
از دل نگاهم داده بود
در شور و در بلواي دل
آتش سرا كانون دل
سرها گريبانها دريد
آخر مگر شب را نديد
كاندر شبي آمد برون
مه شد از او دون و زبون
زآن رهنمود ، زين راه ما
زآن شاخه و زين باغ ما
هر دم ملائك ميزنند
طبل حسد بر يار ما
در شور و بر دف ميزدند
بر سينه و سر ميزدند
گاهي چنين ، گاهي چنان
گاهي چو اين ، گاهي چو آن
اين آسمان ديگر شبي
چون تو ندارد كوكبي
شمع و چراغ خانهاي
نور دو صد كاشانهاي
زآن رهنمود ، زين راه ما
زآن شاخه و زين باغ ما
هر دم ملائك ميزنند
طبل حسد بر يار ما
ابوالفضل بهراميان
( اميد )
آن كـيـسـت كز روي كرم بـا مـا وفـاداري كند
بر جـاي بـدكـاري چـو مـن يكـدم نـكـوكـاري كند
اول بـبـانـگ نـاي و نـي آرد بـدل پـيـغـام وي
وآنـگـه بـيـك پـيـمـانـه مـي بـا مـن وفـاداري كند
دلـبـر كـه جـان فـرسـود از او كام دلم نـگـشـود از او
نـومـيـد نـتـوان بـود از او بـاشـد كـه دلـداري كند
گـفـتـم گره نگـشـودهام زان طره تـا مـن بـودهام
گـفـتـا مـنـش فرمـودهام تـا بـا تـو طـراري كند
پشمينه پـوش تـنـد خـو از عشق نـشـنـيـد ست بو
از مـسـتـيش رمـزي بـگـو تا تـرك هشياري كند
چـون من گـداي بي نـشـان مشـكل بـود ياري چـنان
سـلـطان كجا عـيـش نـهـان با رنـد بـازاري كند
زان طرة پـر پـيـچ وخـم سهلست اگر بينم ستم
از بـنـد و زنـجـيـرش چه غم هر كس كه عياري كند
شد لـشـكر غـم بي عدد از بـخـت مـيـخـواهم مدد
تا فـخرالـدين عـبـدالـصـمـد باشد كه غمخواري كند
با چـشـم پر نـيـرنـگ او حـافـظ مـكـن آهـنگ او
كــــان طــرة شـــبــرنــگ او بـسـيـار طـراري كند
يكم مرداد 1385

