تبليغاتX
برای تو ...
تپش سایه دوست ( سپهری ) پنجشنبه 1385/10/28

 

تا سواد قريه راهي بود.


چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده ی بومي،


شب درون آستين هامان.


مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك.


از كلام سبزه زاران گوش ها سرشار،

 

كوله بار از انعكاس شهرهاي دور.


منطق زبر زمين در زير پا جاري.


زير دندان هاي ما طعم فراغت جابجا مي شد.


پاي پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند.


چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد.


هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر.


هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند.


جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد.


ما گروه عاشقان بوديم و راه ما


از كنار قريه هاي آشنا با فقر

 

تا صفاي بيكران مي رفت.


بر فراز آبگيري خود بخود سرها همه خم شد:


روي صورت هاي ما تبخير ميشد شب


و صداي دوست مي آمد به گوش دوست.

 

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

سه شنبه 1385/10/26

     برای تو ...

برای تو ...

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

 

شروع که ميکني  انگار تمام عمرت را براي اين کار به انتظار ايستاده اي . ولي چيزي تو را به ادامه دادن مجبور ميکند . به راهي که در پيش داري خيره ميشوي و شروع ميکني رفتن را و آغاز را .

گاهي چيزي تو را و ذهنت را به سوي خويش منحرف ميکند ولي تو  توجهي به آنها نميکني. گاهي آنقدر اين خيمه شب بازيها که در کنار راه هستند رنگين اند که خود عروسک گردان در هيرت است .

به نيمه راه که ميرسي احساس ميکني که بايد کمي نفس تازه کني. ولي جايي براي استراحت نيست. چون زمان براي استراحت متوقف نمي شود. پس دوباره به راهت ادامه ميدهي. خسته اي ولي مصمم گام برميداري. قدمي در پس ديگري و همينطور ادامه ميدهي.........

کمي صبر بايد تا راه کوتاه شود ......

فقط کمي صبر .....

تلاشمان بي نتيجه نخواهد ماند ............

اين را از خدا قول گرفته ام ...... باور کن ......... باور کن

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

تورا من دوست ميدارم ، چون :

 

تو معنا ميكني درياي آبي را

    شكوه قطره‌هاي جاوداني را

       نسيم پاك و سرخوش را

           وجود ابر بر آسمان آبي دل را

              زمين را ، رود را ، آواز كودك را

                                                    تو معنا ميكني من را

تو ابري ، موج دريايي و تو بادي

        تو رقص نور ، ميان برگهاي نازك بيدي

              شروع خوب پروانه

                             بروي شاخه‌هاي عشق و اميدي

 

ابوالفضل بهراميان

 ( اميد )

                           

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

سلام به تمام دوستان.

من عاشق شعر « صدای پای آب » سهراب سپهری هستم. متن کامل رو در ادامه مطلب بخوانيد ...

اهل كاشانم.

روزگارم بد نيست.

تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.

مادري دارم، بهتر از برگ درخت.

دوستاني، بهتر از آب روان.

و خدايي كه در اين نزديكي است:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

 

شب سرشاري بود.


رود از پاي صنوبرها، تا فراترها مي رفت.


دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود.


در بلندي ها، ما.


دورها گم، سطح ها شسته، و نگاه از همه شب نازك تر.


دست هايت، ساقه ي سبز پيامي را مي داد به من


و سفالينه ي انس، با نفس هايت آهسته ترك مي خورد


و تپش هامان مي ريخت به سنگ.


از شرابي ديرين، شن تابستان در رگ ها


و لعاب مهتاب، روي رفتارت.


تو شگرف، تو رها، و برازنده ي خاك.


فرصت سبز حيات، به هواي خنك كوهستان مي پيوست.


سايه ها بر مي گشت.


و هنوز، در سر راه نسيم،


پونه هايي كه تكان مي خورد،


جذبه هايي كه بهم مي ريخت
.

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

آهسته آهسته سه شنبه 1385/10/19

 

دل ما چون به هم شد آشنا

                                 آهسته آهسته

شكوفا شد بهار عشق ما

                                 آهسته آهسته

تو را من دوست ميدارم

       هزاران بار ديگر هم

           كنم تكرار باز اين جمله را

                                      آهسته آهسته

و من يك عمر هستم همسفر با تو

      كه هر دم ميشوم خوشبخت‌تر با تو

اگر بار دگر هم در جهان آيم

          شوم باز آشنا بار دگر با تو

چه شيرين ميشود با تو

                      تمام روزگار من

چه رنگي ميشود با تو

                    بهشت من هواي من

تو را من آرزو دارم

                  گل ناز ديار من

چه سرشارم من از شادي

                   كه هستي در كنار من

 

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

شقایق دوشنبه 1385/10/18

 

هر قطره ای که شود خون دل به عشق

 

هر باد کز فلک بی ريای نور

 

هر دانه شنی که شود ريگ رهگذر

 

هر دل که آورد از يار خود خبر

 

داند که از گل شقايق خبر هنوز

 

                              در لحظه های قلبمان بماند به ماندگار

 

 

ابوالفضل بهراميان

 

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

فال روز عید دوشنبه 1385/10/18
 

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش

بر در دل روز و شب منتظر یار باش

دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است

روزن دل برگشا فاضل و هشیار باش


                                 فال حافظ :

 

گر می فروش حاجت رندان روا کند

ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

ساقی بجام عدل بده باده تا گدا

غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند

 

                                     شاهد :

 

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی  

عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

دوشنبه 1385/10/18

 

عيد بر همه مبارك

عيدتان مبارك

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

کودک خویش یکشنبه 1385/10/17

 

گلي كندر غمش پرپر كند خويش

هزاران  بار گويد با خود خويش

مگير از دست طفلان  شاخه گل

كه دارد تيغ برّان در پس خويش

گهي اشكش درآيد ، گاه فرياد

كز آن اشكش فرومانند از خويش

وز آن فرياد با صد آه و ناله

كند ويرانه كاخ دولت خويش

براه عاشقان اين عشق بازان

بگيرند راه برخود از پي خويش

مرا گر چرخ گردون بود كاري

نگهدارم جهان از دست بدخويش

جهاني را بسازم پاك و سرخوش

دهم آن را به دست كودك خويش

 

                                                                                     ابوالفضل بهراميان   

 

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

تقديم به بانوي قلب من :

يادم مياد ، سال 1380 بود كه من دفترچه آماده به خدمت گرفته بودم و چون بنا به دلايلي خيلي شيطنت داشتم و اميدي به قبولي در دانشگاه نداشتم ، ميخواستم بروم سربازي ، تا بعداً يك كار خوب توي سايپا گيرم بياد !! روز قبولي رو هيچوقت فراموش نميكنم. من كه اصلاً اميد به قبولي نداشتم حتي دنبال روزنامه قبوليهاي كنكور هم نبودم. آن روز با پدرم داشتيم ميرفتيم جايي ، كه من از روي بيكاري رفتم و روزنامه گرفتم. اولين اسمي كه توي رديف فاميلي هاي ‹‹ بهراميان ›› ديدم، خودم بودم . از شوق تا خود خانه دويدم و بعد از گفتن تمام ماجرا به مادرم و خواهرم ، به برادرم ،كه در شركت سايپا مهندس بود ، زنگ زدم و بهش گفتم . بيچاره برادرم از بس كه من كلك بودم و شوخي مي كردم باور نميكرد تا پدرم هم حرف من رو تائيد كرد . من هيچگاه برق شوق رو كه توي چشمان پدر و مادرم جمع شده بود را فراموش نميكنم .

خلاصه، من رفتم دانشگاه آزاد واحد آشتيان !! و در رشته زمين شناسي مشغول تحصيل شدم . البته بايد بگويم اين شهر را به عنوان انتخاب سوم قبول شدم ( يك معجزه بود ، چون من در دبيرستان درس زمين شناسي را توي  بار سوم قبول شده بودم ولي در كنكور بيش از 70% زمين شناسي زده بودم ) .

من كه كلي خوشحال بودم رفتم توي آن شهر و يك خانه با چند دانشجوي ترم اولي مثل خودم گرفتم .

دو ترم اول فقط با آشنايي با محيط شهر و دانشگاه و اطرافيان گذشت. من هم كه عاشق بيابان گردي و كوهنوردي و جمع آوري سنگ و فسيل بودم، خيلي پر تحرك بودم و بعد از مدتي همه بچه‌ها من را مي‌شناختند. من هم چون هميشه اوايل ترم مهر با كوله پشتيِ پر از سنگ و  فسيل مي رفتم دانشگاه و با ذوق، كشفيات جديد خودم را به دوستان نشان ميدادم  و آنها هم ( البته بعضي‌ها ) كلي حال مي‌كردند البته برخي افراد كمي حسادت ميكردند. من به تمام دوستانم به عنوان هديه نمونه‌هايي از فسيلها و سنگهايي مي‌دادم كه خودم با زحمت زياد پيدا مي‌كردم . بخاطر فعاليت‌هاي زياد و داشتن اطلاعات قبلي در اين رشته و كمي نكته بيني در برخي مسائل ، كمي اسم و رسم پيدا كردم كه تا حدودي كاذب بود . ولي من هميشه عاشق اين رشته بودم و كاري به حرفهاي ديگران نداشتم و فقط براي دل خودم كار ميكردم، نمونه جمع مي‌كردم و با بچه ها بحث ميكردم و گاهي هم اگر بحث به جايي مي‌رسيد كه من در موردش در حال كم آوردن بودم ، با ريزه كاري و توانايي بسيار زيادي كه در مورد پيچاندن يك موضوع براي طرف مقابل داشتم ، موضوع بحث رو به نفع خودم تغيير ميدادم ( گاهي اوقات بدجنسي خيلي كيف ميده - البته نه در موارد حساس ) .

خوب ، سال اول و دوم و سوم گذشتند.

ترم دوم از سال سوم بود كه در انجمن با دختري آشنا شدم ( البته فقط از نظر اسمي و هم رشته اي )  كه تا آن روز نديده بودمش و بايد اعتراف كنم كه او باشخصيت‌ترين و محجوب‌ترين دختري بود كه تا آن روز ديده بودم . او دانشجوي مقطع كارشناسي ارشد بود و در انجمن زمين شناسي با اعضاي انجمن همكاري ميكرد. من شناختي از او نداشتم و فكر ميكردم ازآن دانشجويان دانشگاه هاي تهران است كه در آشتيان ادامه تحصيل مي دهد ( البته بعداً فهميدم كه ايشان ورودي 78 دانشگاه خودمان هستند ولي من چرا نديده بودمشان ، نميدانم!! ) . بعد از مدتي كه بيشتر با ايشان برخورد داشتم ديدم كمي شبيه من است و به رشته زمين شناسي علاقه دارد . براي همين اواسط ترم زمستانِ سال سوم بودم كه با ايشان در مورد يك طرح مشترك در مورد سازند تاربور كه به سن كرتاسه است و يك نمونة خوب براي مطالعه اين دوران مي‌باشد ، صحبت كردم. ايشان هم با مهرباني و متانت هميشگي خويش به من گفتند كه : در موردش فكر مي‌كنم . البته بايد بگويم كه منظورم از طرح مشترك ، ارائه يك مقاله از محل مورد نظر من بود ، چون آن محل مورد علاقه من و مكان جستجوهاي من بود براي فسيلهاي مورد علاقه‌ام .

خلاصه ، بعد از چند مدت كه ايشان نقشه زمين شناسي و اطلاعات آن محل را ديدند موافقت كردند تا براي جمع آوري مطالب و ارائه يك مقاله به من كمك كنند . براي همين ما رفتيم پيش يكي از اساتيدمان تا موضوع را با وي درميان بگذاريم و از ايشان هم كمك بگيريم . البته از شانس بد بنده ، استاد عزيز !! هم عاشق همان سازند بودند و چون تا بحال از وجود اين بخش در آن محل مطلع نبودند ، به ما پيشنهاد كردند تا با يكي ديگر از دانشجويان فوق ليسانس همكاري كنيم تا هم ما به هدفمان برسيم و هم آن دانشجوي محترم !! موضوعي براي پايان نامه پيدا كند و ... ( بماند كه آن دانشجوي تازه وارد گند زد به برنامه ما و چندي بعد مقاله‌اي از همان محل كه بعد ها فهميديم محل مهمي هم بوده ، از طرف استادمان چاپ شد و ما هم مانديم ول معطل ) .

ولي اين اتفاق ، رخدادي را منجر شد كه در تاريخ زندگي من اثراتي گذاشت شگفت انگيز و ماندگار .

آن اتفاق كه افتاد، ديگر آن دختر خانم را نديدم  ولي ميدانستم كه او امتحان دكترا دارد و در حال درس خواندن است . چند هفته بعد از عيد سال نو بود كه با ايشان تماس گرفتم و جوياي حالشان شدم و از آنجا كه ايشان از دست من عصباني بود ( در مورد ماجراي مقاله ) يك چند ساعتي را به جيغ و داد گذرانديم ( البته كاملاً يكطرفه ، چون حق با ايشان بود ) كه بهداً فهميدم كه چه اثر مهمي داشت . هر چه  زمان مي گذشت  من يك احساسي پيدا ميكردم و دلم برايش تنگ مي شد. براي ديدنش دنبال بهانه بودم و چند بار براي ديدنش به آزمايشگاه رفتم ولي چون هميشه دورش شلوق بود ، براي اينكه برايش حرفي درنياورند با يكسري مقاله در مورد كرتاسه و اليگوسن ميرفتم پيش ايشان . گاهي ترجمه هايم را ميبردم تا برايم تصحيحشان كند . ولي هر وقت ميديمش خستگي از تنم در ميرفت و حالم خوب مي‌شد و اگر يك هفته نمي‌آمد، به هر بهانه‌اي كه شده با او تماس ميگرفتم و  از سالم بودنش مطمئن مي‌شدم .

از آن زمان يك چند ماهي گذشت تا اينكه به خودم گفتم ‹‹ مرگ يك بار ، شيون هم يك بار ›› يا موافقت ميكند و يا با يك سيلي و لگد اضافه از من پذيرايي مي‌كند . . . .

الان حدود يكسال و سه ماه است كه ما در كنار يكديگر هستيم . از حس اعتماد به نفسي كه از آن زمان به بعد بدست آوردم تا تمام محبت هايي كه به من كرد و آرامشي كه در كالبد من دميد ، حتي از مشكلاتي كه  با هم  پشت سر گذاشتيم و خوشي هايمان ، از كمكهايي كه به من كرد و از تمام لحظات شيرين اين يكسال و سه ماه ، و چند لحظه تلخ ولي كوتاه هم ، راضي هستم . بودنش در كنار من چنان توان و قدرت حركتي در من ايجاد مي‌كند كه هيچ تعريفي برايش پيدا نمي‌كنم . حضورش آرامشي به من مي‌دهد كه هيچگاه احساس نكرده ام مانندش را . با او اميد را يافتم ، با او توانايي خود را بيشتر شناختم و با او خود را يافتم .

وقتي به تمام اتفاقات بالا فكر ميكنم ، ميفهمم كه خدا خيلي من را دوست دارد . همان خدايي كه باعث قبولي من شد و همان خدايي كه فرشته‌اي را بر سر راه من قرار داد . اي كاش مي‌توانستم وقتي از من ، براي كارهايي كه گوشه‌اي از محبتش را هم جبران نمي‌كند ، تشكر مي‌كند ، فرياد بزنم كه ‹‹ تو تنها كسي هستي كه برايش هر كاري خواهم كرد تا خنده‌هايش را هميشگي كنم ›› . اي كاش مي‌توانستم گوشه‌اي از مهرباني و محبتش را جبران كنم . گاهي كم مي ‌آورم در مقابل مهربانيش و هيچ راهي را بلد نيستم تا بتوانم موضوع را عوض كنم . . . او بسيار مهربان‌تـر از من است و من از هر حقه و كلكي كه استفاده مي‌كنم ، باز او مهربان تر از من است . . . و من هميشه در مقابل مهربانيش كم مي آورم  . . .

 

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |

سه شنبه 1385/10/05

 

با من از این دل ظلمت زده تنهایم


با من از مرگ قناری و پرستو هایم


با من از این قفس غرق به خون آلودم


با من از درد دل و مردم خواب آلودم


با من از رنج مگو کز گنهم رسوایم


با من از عشق مگو چون پی تو می آیم 

 

نوشته شده توسط ابوالفضل بهرامیان  | لینک ثابت |