بيا بنويسيم روي خاك ، رو درخت ، رو پر پرنده ، رو ابرها
بيا بنويسيم روي برگ ، روي آب ، توي دفتر موج ، رو دريا
بيا بنويسيم كه خدا ، ته قلب آينه است
مثل شور فرياد يا نفس ، تو حصار سينه است
با هميشه ماندن ، وقتيكه هيچ چيز ماندني نيست
اوج هر صداي عاشقِ ، كه شكستـني نيست
با صدام ميام ، همه جا ، تو را مينويسم
روي آيينة گريههام ، گونههاي خيسم
اي كه معني اسم تو ، آسمان پاكِ
ريشه صدات ، نبض عشق ، زير پوست خاكِ
بيا بنويسيم روي خاك ، رو درخت ، رو پر پرنده ، رو ابرها
بيا بنويسيم روي برگ ، روي آب ، توي دفتر موج ، رو دريا
توي خواب خاك ، ريشهها ، موسمِ شكفتن
همصداي من ، ميخوانم وقتِ از تو گفتن
چشم بستهام را ، تو بيا ، به سپيده باز كن
با ترانه نفسهات، باغچه را صدا كن
با صدام ميام ، همه جا ، تو را مينويسم
روي آيينة گريههام ، گونههاي خيسم
اي كه معني اسم تو ، آسمان پاكِ
ريشه صدات ، نبض عشق زير پوست خاكِ
بيا بنويسيم روي خاك ، رو درخت ، رو پر پرنده ، رو ابرها
بيا بنويسيم روي برگ ، روي آب ، توي دفتر موج ، رو دريا
با ترانة ، نفسهات ، من ترانه ميگم
اسمت را مثلِ ، يك غزل ، عاشقانه ميگم
بيا كه ديگه وقتشِ
وقت برگشتنِ
بوي پيراهنت ، كه بياد، لحظة ديدنِ
با صدام ميام ، همه جا ، تو را مينويسم
روي آيينة گريههام ، گونههاي خيسم
اي كه معني اسم تو ، آسمان پاكِ
ريشه صدات ، نبض عشق ، زير پوست خاكِ
بيا بنويسيم روي خاك ، رو درخت ، رو پر پرنده ، رو ابرها
بيا بنويسيم روي برگ ، روي آب ، توي دفتر موج ، رو دريا
زندگاني سبدي است
بافته از نور خدا
روزگارش همه سبز
و تو تنهايي و باز
روزگاران سبزند
همچنان پا برجا
روزگاري كه خدا ميداند
به همه بس سخت است
و تو را در پس هر پيچ
غمي هست به راه
و تو خود نيز همين ميداني
تا سحر راهي نيست
و خدا نزديك است
و هميشه اينجا است
و هميشه با تو است
ابوالفضل بهراميان
صدايي در نسيم آرزوهايم
به شوق بارش يك ابر ميخواند
شكوه آسمان با قطره باران
به روي سطح سرد خاك ميبارد
و من با خندههاي كودكان شاد
چو صد دريا خروشانم
و همچون موج ميرانم
تمام خاطرات تلخ و شيرينم
چنانكه ابر ميبارد
چنانكه باد ميخواند
ابوالفضل بهراميان
فال :
آن يار کزو خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عيب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز راز دل من پرده بر افتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
شاهد :
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت
بجفاي فلك و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم بر سر زلفت پيوند
تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود
***
جانم نثار تو
عمرم فداي تو
عشقم براي تو ...
پيش دل داشته بودم ز صبوري سپري
مرهمي ساز ، كه تير تو گذشت از سپرم
گمانم هست که دیگر
طاقتم را میدهم از دست
در این سالی
که عیدش را به دلتنگی کنم آغاز


