ای کاش میدانستی که من چگونه تو را دوست میدارم و ای کاش میخواندی از نگاهم عمق وجودم را که چه آتشین است . کاش می فهمیدی که بی تابی من نه برای عشقی زمینی است که برای موحبتی است که از آن آسمان بیکران و فراتر از خورشید در دل من جای گرفته است .
ای کاش میدانستی که چه بسیار عاشقم، شاید دیگر بر دلم آرامش دهی نه آتش جدایی .
ستاره های آسمان
مرا بسوی خود بخوان
برای دوری دلم
گلم بری من بمان
نظاره کن دل مرا
ميان خارهای باغ
که پاره پاره گشته است
و شوق بودنت مرا
به آشيانه برده است
خداي من ، خداي من
نظاره كن هواي من
چو در ميان خويشتن
مرا به سوگ برده است
سكوت هاي لحظه وار
و آتش هميشه سرخ
از آن نگاه آشنا
مرا ز راه برده است
سكوت را نظاره كن
كه از ميان باغ غم
ميان تيغ هاي تيز
مرا به خويش خوانده است
سکوت را نظاره کن
هجوم ترس شب شکن
نظاره کن به عمق غم
مرا بسوی خود ببر
مرا بسوي خود ببر
ابوالفضل بهراميان

